-« ایــوان تمـاشـا »-
هوالحی پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من می نویسم تنها برای تو دستانم تشنه ی دستان توست... شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم... با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت...
سرو خرامان مني اي رونق بستان من
چون مي روي بي من مرو اي جان جان بيتن مرو
وز چشم من بيرون مشو اي مشعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من
تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم
اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من
بي پا و سر کردي مرا بيخواب و خور کردي مرا
در پيش يعقوب اندرآ اي يوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم
اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من
گل جامه در از دست تو وي چشم نرگس مست تو
اي شاخهها آبست تو وي باغ بيپايان من
يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي
پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من
اي جان پيش از جانها وي کان پيش از کانها
اي آن بيش از آنها اي آن من اي آن من
چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست
انديشهام افلاک نيست اي وصل تو کيوان من
بر ياد روي ماه من باشد فغان و آه من
بر بوي شاهنشاه من هر لحظهاي حيران من
اي جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشيدت جدا
بي تو چرا باشد چرا اي اصل چار ارکان من
اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من
اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من
مولانا
| Design By : Night Skin |









