تبليغاتX
-« ایــوان تمـاشـا »-


-« ایــوان تمـاشـا »-

هوالحی

 

به کوفه می روم، به ژرفای غربت نخلستان.

آفتاب، رخساره خونین بر محراب نهاده است.

شهر می گرید و کودکان یتیم، با کاسه های شیر، با اشک های شور، فرق خونین عدالت را می جویند...

تو آن آینه ی حق نمایی که آفاق در انعکاس نام تو به صبح می رسند.

خورشید هر صبح به احترام نام تو بر می خیزد.

دل را دلوی می کنم و در چاه می افکنم تا طنین شکوه های تو را برکشم.

آینه ها به جانب محراب تو سر می چرخانند و به فلقی ابدی می رسند.

شب، کبود می پوشد ... .

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 22:22 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin