-« ایــوان تمـاشـا »-
هوالحي دوستاي خوبم سلام ماه و زهره کنار هم!!!! حیف که این منظره ی خیلی قشنگ فقط مدت کوتاهی توی قاب این آسمون دیده شد، یاد این شعر شاملو افتادم: " جادهي كهكشون كو؟ زهرهي آسمون كو؟" متن کامل شعر بارون : بارون مياد جَرجَر، گم شده راه بندر ساحل شب چه دوره، آبش سياه و شوره آي خدا كشتي بفرست، آتيش بهشتي بفرست جادهي كهكشون كو، زهرهي آسمون كو چراغ زهره سرده، تو سياها ميگرده اي خدا روشنش كن،فانوس راه منش كن گم شده راه بندر، بارون مياد جَرجَر ¤¤¤ بارون مياد جَرجَر، رو گنبد و رو منبر لكلك پير خسه، بالاي منار نشسته لكلك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي تو اين هواي تاريك، دالون تنگ و باريك وقتي كه ميپريدي، تو زهره رو نديدي؟ ¤¤¤ عجب بلايي بچه، از كجا مييايي بچه نميبيني خوابه جوجهم، حالش خرابه جوجهم از بس كه خورده غوره، تب داره مثل كوره تو اين بارون شرشر، هوا سيا زمين تَر تو ابر پارهپاره، زهره چي كار داره زهره خانم خوابيده، هيچ كي اونو نديده؟ ¤¤¤ بارون مياد جَرجَر، رو پشتبوم هاجر هاجر عروسي داره، تاج خروسي داره هاجرك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي وقتي حنا ميذاشتي، ابرواتو ور ميداشتي زلفاتو وا ميكردي، خالتو سيا ميكردي زهره نيومد تماشا، نكن اگه ديدي حاشا ¤¤¤ حوصله داري بچه، مگه تو بيكاري بچه دومادو الان مييارن، پرده رو ور ميدارن دستمو ميدن به دستش، بايد دارا رو بَستش نميبيني كار دارم من، دل بيقرار دارم من تو اين هواي گريون، شرشر لوس بارون كه شب سحر نميشه، زهره به در نميشه ¤¤¤ بارون ميياد جَرجَر، رو خونههاي بي در چهار تا مرد بيدار، نشسّه تنگ ديفار ديفار كندهكاري،نه فرش و نه بخاري مردا سلام عليكم! زهره خانم شده گم نه لكلك اونو ديده، نه هاجر ور پريده، اگه ديگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده! ¤¤¤ بارون ريشه ريشه، شب ديگه صب نميشه بچه خسّه مونده، چيزي به صب نمونده غصه نخور ديوونه، كي ديده كه شب بمونه زهرهي تابون اينجاس، تو گره مشت مرداس وقتي كه مردا پاشن، ابرا زِهم ميپاشن خروس سحر ميخونه، خورشيد خانوم ميدونه كه وقت شب گذشته، موقع كار و كشته خورشيد بالابالا، گوشش به زنگه حالا ¤¤¤ بارون مييادجَرجَر، رو گنبد و رو منبر رو پشت بوم هاجر، روي خونههاي بيدر… ساحل شب چه دوره، آبش سيا و شوره جادهي كهكشون كو، زهرهي آسمون كو خروسك قندي قندي، چرا نوكتو ميبندي آفتابو روشنش كن، فانوس راه منش كن گم شده راه بندر، بارون ميياد جَرجَر هوالحي سه ره
پیداست نبشته بر
سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که اش نمیخوانی بر آن دیگر نخستین : راه
نوش و راحت و شادی،
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر :
راه نیمش نام، نیمش ننگ
اگر سر برکنی غوغا، وگر دم در کشی آرام
سه دیگر :
راه بیبرگشت و بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بیبرگشت بگذاریم.
ببینیم آسمان " هر کجا " آیا همین رنگ است؟!!...
" م. امید" پ.ن : تا آخر امتحانای پایان ترم نمی تونم بیام.
پس فعلا خدا نگهدار به نام حضرت دوست ... که هر چه داریم و نداریم از اوست!!! سلام شروع هر کاری خیلی سخته!!! اما این که چه جوری شروع بشه خیلی سخت تر و مهم تر مدتی بود که تصمیم به ساختن یه وبلاگ گرفته بودم. و بالاخره امروز تصمیمم رو عملی کردم! از خانوم نرگسی عزیز هم که با تفألی به هشت کتاب سهراب در انتخاب اسم وبلاگم کمکم کردن خیلی متشکرم. فکر کنم بیشتر مطالبی که می ذارم از خودم نباشن. تصمیم دارم چیزهایی که خودم ازشون خوشم میاد رو اینجا بذارم، اما این مطالب شاید موضوعات متفاوتی داشته باشه. به عنوان اولین مطلب یه حکایت کوتاه و جالب تقدیمتون می کنم: دو راهب در کنار رودخانه ظرف می شستند که عقربی را در حال غرق شدن دیدند. یکی از آنها به سرعت عقرب را گرفت و از آب خارج کرد و کنار رودخانه قرار داد . در این جریان ٬ عقرب او را نیش زد. او دوباره به شستن ظرف ها پرداخت که بار دیگر عقرب به آب افتاد. راهب عقرب را نجات داد و دوباره گزیده شد. راهب دیگر از او پرسید: " دوست من ! چرا همچنان عقرب را نجات می دهی٬ در حالیکه می دانی اقتضای طبیعتش نیش زدن است ؟ " راهب جواب داد " به خاطر اینکه٬ اقتضای طبیعت من نجات دادن است " عشق ورزي را متوقف نساز. لطف و مهرباني خود را دريغ نكن. حتي اگر ديگران تو را بيازارند


| Design By : Night Skin |









