هوالحی هنوز پر از وضویم من... به قداست بی نظیرت سوگند، نگاهم برای دوری ات بارانی ست. خیس خیس... سجاده ام پر از مریمی شده و کمی از عطر گل انبیا، تمام مرا معطر کرده است. به بزرگی ات قیام کرده ام و دستانم پر از قنوت است.به رکوع که رسیدم نشانت خواهم داد ترسم را... این که چقدر از زمان بی حضورت می ترسم. گلدان شمعدانی ها را با چند شاخه گل نرگس کنار پنچره گذاشته ام... پنجره ها بازند... و هیچ پرده ای مانع رسیدن نور نیست... با همان روشنائی بی ریایت چراغانی مان کن. رو به روی همان شمعدانی ها، آنجا که به انتظار می خوانمت... رو به قبله به سجده خواهم رفت... آنقدر سر به زیر می مانم تا بی قراری ام را بیشتر ببینی... و بدانی شکیبایی بر من خرده می گیرد... گواهی می دهم بر رسالت پر مهر جدت پایان نمازم سلام ها نثارت خواهم کرد ای بهترین بندگان خدا... از شما نوشتن نیاز به اندیشیدن ندارد. واژه ها آنقدر که لازم است انتظار را فهمیده اند. نامتان که در کلام جاری می شود.... بی هیچ اندیشیدنی کنار هم ردیف می شوند. آنقدر می نویسم تا شاید جمله ای حتی کلمه ای از نوشته هایم شما را شایسته باشد... هر شب به کلمه ها تمرین خواهم داد و مشق انتظار را به اشتیاق تجربه خواهم کرد... اما... اما چقدر به لیاقت رسیدن سخت است! همسایه بی سایه ما! کوچه های شهرمان تنگ است و عجیب آلوده... ما عظمت تو را در دشت هامان به تماشا خواهیم نشست، آنجا که دست آدمی به معصومیت بکر طبیعت نرسیده است... به صمیمانه ترین عصر های جمعه که دلتنگت می شویم سوگند... بی دریغ تر از همیشه؛ مهربانی ات را به پذیره خواهیم آمد... ما که انتظار را هر روز مرور می کنیم... می دانی که دل هامان را به اسارت زمان کشانده اند و زمینی مان کرده اند، اما آسمانی بودن آرزوی ماست... ای خودِ خودِ آرزو ها برآورده شو... چه بد!قلب هامان به ناپاکی های عصر عادت کرده... انگار دیگر از آلودگی های این همه دروغ به سرفه نمی افتیم و مبتلای ریای روزگار شده ایم.... چشم هامان مدت هاست فراموش کرده اند که زیبایی چه رنگی است...؟! نگاه مان کن... نگاه که می کنی زیبا می شویم... نمی دانی چقدر دلمان شکسته از این همه فاصله... ما را ببین چگونه به احترامت به پا خاسته ایم... شک ندارم با حضورت محترم می شویم... جمعه تا جمعه... لحظه به لحظه... ظهور پر طمطراقت را چشم به راهیم... قرص کامل ماه... از آسمان طلوع کن... میلاد با سعادت حضرت صاحب الزمان بر تمامی دوستداران ظهور ایشان مبارک! پ.ن: از اونجایی که هر چی فکر کردم دیدم نمی شه واسه این روز بزرگ پست جدید نذاشت، و خودم هم این روزا سرم خیلی شلوغه و فرصت نوشتن نداشتم، این متن رو از یه ایمیل برداشتم که توسط جناب "نقاب زده" نوشته شده. 
+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 6:2 توسط ستاره |
هوالحی شب بود. بی خوابی افتاده بود به سرش... پنجره رو باز کرد تا یه هوایی بخوره. خیره شد به تیکه آسمون بالای سرش. ماهی تو آسمون نبود، فقط چندین ستاره گوشه و کنار آسمون به چشم می خورد. هر چی بیشتر دقت می کرد ستاره های بیشتری می دید... بیشتر خیره شد، چشماش به سیاهی آسمون عادت کرد... گشت و گشت تا حداقل دو تا ستاره کنار هم پیدا کنه خیلی نگاه کرد، دو تا ستاره کم نور رو دید که فقط چند میلیمتری با هم فاصله داشتن. اما از کجا معلوم؟!!! شاید اونا هم مثل این آدمای زمینی میلیون ها سال نوری باهم فاصله داشته باشن... با خودش گفت: آدمای روی زمین چقدر شبیه ستاره های توی آسمونن... همه شون نقطه های روشنی هستن تو یه زمینه سیاه... خیلی هاشون اون قدر کوچیکن که اصلا مطرح نیستن و به چشم نمیان... بعضی هاشون هم روشن و پر نور هستن و همیشه به چشم میان... هیچ کدومشون به فکر هم نیستن... هر کدومشون به اندازه ی هزاران سال نوری، کمتر یا بیشتر از هم فاصله دارن... و هر کدومشون اسیر دنیای خودشون هستن... یعنی ممکن دنیای ستاره ها هم مثل دنیای آدما باشه؟!!! فکر نمی کنم! 
+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 3:45 توسط ستاره |
هوالحی پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: « اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.» پرنده گفت: «من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.» انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت: « نمی دانی، تو آسمان چه قدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخندید. انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: «غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند، فراموش می شود.» پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی؟» انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست... پ.ن: *این روزا دلم خیلی گرفته. نمی دونم هوای آسمون کرده... یا واسه شما دوستای آسمونیم دلتنگ شده.... یا اینکه از این زمین و زمینی هاش خسته شده... نمی دونم، شایدم همش با هم! * از اینکه به وبلاگ های قشنگتون کم میام معذرت می خوام. به بزرگی خودتون ببخشید. تا مدتی نیستم. برام دعا کنید لطفا....
+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 2:5 توسط ستاره |